من اما خوشحالم كه باور دارم تمام عناصر اين بازي احمقانه مردم را به بازي گرفته اند و خيال اينكه هر كدامشان با مردم بيچاره هم اوا شوند روياي شيريني بيش نيست!بعيد مي دانم كه سياست عطفتي داشته باشد كه شامل حال مردم كوچه و خيابان هم شود!تحكم سي ساله ي اين نظام بي رحم تر از ان است كه در قلب خود فرزنداني را بپروراند كه صرفا براي خدمت رساني و دلسوزي براي عامه مردم به صحنه ايند!
اين روز ها از دور و پشت صحنه ي اين بازي كثيف بارها با مردمي كه براي رسيدن به حق خود به هر ريسمان پوسيده اي متصل شدن هم شعار شدم!اما اينجا صرفا براي ياد اوري به خودم هم كه شده مي گويم:
برخلاف شعار رسانه هاي جمهوري اسلامي بازنده حقيقي 22 خرداد مردم اند!
مردمي كه ساده لوحانه بار ديگر روزنه اي اميد را ديدند و جواناني مثل من كه يادمان رفت در اتش و جنگ و بدبختي به دنيا امديم و كودكي اي كه با انفجار خمپاره ها و مرگ هزاران انسان اغاز شود جواني بهتر از اين در انتظارش نيست!
بعيد مي دانم در ميان استيلاي بي چون و چراي جمهوري اسلامي مجالي براي رسيدن به ازادي باشد!
نمي فهمم كساني را كه در اين غوغا به اصلاح مي انديشند و با تغيير بيگانه اند.
محال است که اجا زه ی نفس کشیدن در سلول انفرادی ام را با شما تقسیم کنم!face book دنباله ی سنت خاله زنک بازی بچه های دانشکده و علاقمندان به بازی پوچ بطری بازی و باز تولید لاشخور هایی است که مدام زندگی شخصی ادم ها را سوژه حرف زدن هایشان می کنند.
می ترسم از این نسیم بی پروا
گر باتنم این چنین در اویزد
نجوایی که با ترس شروع می شود...درد و دلی که ترحم می طلبد و چشمانی که تا ابد نگران است و نگران...هیچ کدامش نمی تواند این حفره های دلواپسی را ذره ای پر کند.
این روز های اخر اسفند نفس که می کشم انگار اکسیژن ها تمام شده اند.من به جای هوای تازه ی بهاری پس مانده ی نفس های ۸۷ را فرو می دهم و حفره های کوچک دیروز چاله های عمیقی در روحم شده است که این هوای مانده را می مکد.انگار نه انگار هم که:
من از سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می کند...
روزهائی که جالو سینمای مورد علاقمو می سازه و از پیرمرد بنا که خونه ی همسایه رو رنگ می کنه یه قوطی رنگ زرد متال قرض می گیرم واسه اینکه تمام روح و جسممو با عمق تنفرم زرد کنم!
وقتی که ایمان می ارم گناه در وجودت حبس شده و فقط من کلیدش رو دارم و حالا که گربه سیاه الن پو رو می خونم هم به مارتیو بیشتر حسودیم می شه هم به شماها که چه خوب یاد گرفتید شکوفه های ترس رو تو وجودم بکارید و حالا هنوز بهار درست و حسابی نرسیده شکوفه های کوچکتون شده درخت های طویلی که ریشه هاش همه ی روح و جسممو بلعیدن!
وقتی قصر شیشه ای اعتماد رو با تبر بی رحمی که ساخته بودم می شکونم و تنها تر از هر وقت دیگه ای از ادم ها دور می شدم!حالا کابوس ها تموم شده...تمومش کردم...تمومش کردیم اما این ترس لعنتی تا ابد رخنه کرده توی تارو پودای قلبم!
کاش بهار با منم اشتی کنه!
ادم های زیادی هستند که دوست دارند به جای من باشن ولی ادم های اندک شماری هستند که من دوست داشته باشم جای اون ها زندگی کنم!
اگر برای من می میری
من برای تو می میرم
و گور هایمان مثل دو عاشق خواهد بود
که لباس هایشان را با هم می شویند
اگر تو صابون می اوری
من پودر می اورم.
هستن انان را پذیرفته است.
انان پروا می کنند به گفتن
حقیقت هستن:
هستن رویداد است.
رویداد اغاز است.
اغاز انجام است.
انجام بدرود است.
بدرود هستن است.
هایدگر(ایماها)
پی نوشت:ببخشیدم که چند وقتی است دوات نوشتنم کمرنگ شده است و گاها شعر می خوانم و گه گاهی شما را هم در این خوانش سهیم می کنم!
((گنجشک کوچک من باش ...تا در بهار تو من درختی پر شکوغه شوم))
شاملو
سال سوم دبیرستان بی تردید منفور ترین چهره ی کلاس بودم!همه ی بچه های سوم انسانی تنها یک سوژه داشتن و اون هم بی شک من بودم!همه ی دوستانی که از ان موقع منو می شناسن و هنوز هم گهگداری می دونم که به اینجا سر می زنن به خوبی می تونن به این امر شهادت بدن!درس خوندن تو نظام فاشیستیه مدرسه شاهد جایی که حتی نفس کشیدن هم انومیک تلقی می شد از ادم ها یا موجودات مطیع و سر به زیر می سازه(مثل اکثریت دانش اموزان مدرسه شاهد) یا ادم های لج باز و مغرور و یه دنده ای مثل من!البته تو این سه سالی که از فضای تعفن اور این مدارس دور بودم به شدت سعی کردم خودم رو با فضایی که توش درس می خونم...زندگی می کنم...راه می رم و دوست پیدا می کنم هماهنگ کنم!حالا بماند که در این امر موفقیت چندانی داشتم یا نه!!!
اما بی تردید دوست داشتنی ترین سال تحصیلی ام سال سوم دبیرستان بود...سالی که از هر نظر برای من اوج بود...و تا ابد هم حسرت شخصیت یک دنده و بی تفاوت ان روز هایم را می خورم!طعم بزرگترین جدائی زندگی ام در مهر ماه ان سال پر رنگ ترین تقویم زندگی ام را ساخت!روزی که حتی اشک نریختم و در مراسم صبح گاه مدرسه به چشمان بهت زده ی حانیه و توتیا نگاه کردم و بلند گفتم:
برای همیشه رفت!
روزی که در شانزده سالگی به اندازه ی پیرزنی شست ساله شدم!
از همان روز بد قلقی هایم شروع شد...بی تابی هایم...تمام عقده هلایم را در ان چهار دیواری لعنتی خالی می کردم!بی اغراق هفته ای دو مرتبه و شاید بیشتر در دفتر مشاوره طبقه همکف به صلح دعوت می شدم ...به اشتی با همکلاسی های ابلهم...
برای همه چیز توبیخ شدم:برای فرار از مدرسه ان هم به خاطر ساندویچ!برای چادر مچاله شده در کوله!به خاطر حمل سی دی های غیر مجاز!!!اهمراهی تلفن همراه!بی تفاوتی به اطرافیان!ولگردی های بد از مدرسه!روابط گرم و صمیمی بامعلم های مرد!لباس های مارک دار!سوئی شرت نارنجی!تحقیر بچه های مدرسه!سیلی زدن به صورت دختر بچه!جر و بحث با ناظم و مدیر مدرسه!ابروهای مرتب!شلوار جین! شرکت نکردن در کلاس های فوق العاده!ریختن بازی های کامپیوتری در سایت قران مدرسه!حتی به خاطر درس خواندن و شاگرد اول شدن در امتحانات کتبی نهائی!!!
تمام شانزده سالگی ام را می پرستم!تمام بزرگ شدنم را...
تمام روز هایی که در اغوش فروغ عزیزم تنهایی ام را پر کردم!تمام ثانیه هایی که چون لوبیای سحر امیز در ان قد کشیدم!
روز هایی که تمام تفاوت هایم با بقیه مرا منفور می کرد! در تمام این سال ها هیچ وقت دیگری انقدر مقاوم نبودم !!!
پی نوشت":
این روز ها که تو فرسنگ ها از قلب من فاصله داری چقدر محتاجم به این مقاومت!!!چیزی نمانده از این سه هفته لعنتی!!!